سویلسویل، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره
علیسانعلیسان، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

سویل و داداش علیسان

کلاس رفتن مامانی..

سلام گلم . خوبی خوشی سلامتی؟ امیدوارم همتون خوب وشاد وسرحال باشین. عزیزم تا امروز 1هفته اس که روزها مای بی بی نمی پوشی وفقط شبها برات میبیندم که خدای ناکرده ......... ههههههههه هههههه ولی صبح که مای بی بی شب وباز میکنم میبینم که کاملا خشک خوابیدی نانازم من دیگه کم کم دارم بهت امیدوار میشم اخه میدونی ناناز مامانی خییلی وقته تلاش میکنه ولی نمیدونم شاید تجربه ی کافی نداشتم به خاطر همون طول کشید . به هر حال اینکه دارم موفق میشم الانم که منتظرم ساعت9بشه تا خودم بیدارت کنم اخه خوشگلم از امروز با مامانی میری کلاس تامامانی بتونه یه مدرکی بگیره که تو اینده به دردش بخوره .ناگفته نماند که منم خییلی خوشحالم از اینکه میتونم وقتهای اضافیمو با کل...
9 مهر 1391

روزاول مهر

خوشگلم دیروز عزیز برات یه دفتر خوشگلی برات خریده بود که توهم توش بنویسی الانم که از خواب بیدار شدی ازم خواستی دفترو بدم برات تا بنویسی منم برات شرمشق گذاشتم تا شروع کنی وامیدوارم که موفق بشی خوشگلم عاشقتمممممممممممممممممممم   هلوووووو خییییلییییییییییییی عاچقتم  مامانی یادم رفت بگم بلوزی که تنه سویله کادوی روزه دختربوده ...
1 مهر 1391

اخرین جمعه ی تابستان

  سلام دوستای گلم . خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ ماهم خوبیم خدارو شکر. امیدوارم کسی سرما اینا نخورده باشه و حاله همه خوبه خوب باشه. مادیروز رفتیم باغ بابا بزرگ جاتون خالی خیلی خوش گذشت. اولش که رسیدیم صبحونه خوردیم ومن وحمید شروع کردیم به گردو چیدن واسه خودمون . دخمل مامان قبلاها وقتی میرفتیم باغ و..اینجور جاها با سنگ رفتن تو کفشو گرد وغبار و اینجور چیزا مشکل داشت ولی الان دیگه خدا رو شکر باهاشون راه میاد من وحمید ومهران کمی چیدیم وبعدش که اومدیم مامان وحمید یه نهاره توپی اماده کردن جاتون خالی جوجه کباب واقعا هم دستپخته مامانم حرف نداره منم بهشون یکمی کمک کردما نه اینکه فقط بخورم بعده نهارم مامانم اینا یه جایی دعوت بودن که مجبور شدن...
1 مهر 1391

سویل و شیطونیاش

روزی که از مسافرت برگشتیم. من داشتم وسایلهامونو سرجاهاشون قرار میدادم. از اونجایی که یادم میاد سویل ازم خواست تا ادکلن وبدم بهش ولی من گفتم:دخترم اجازه بده من برات بزنم . سویلم گفت:نه مامان مگه نمیبینی من دیگه بزرگ شدم نیگام کن همونطوری که داشت حرف میزد دستاشو برده بود بالا ودوباره تکرار میکرد ...نیگام کن ....نیگام کن... من از شدت خستگی  زود زود وسایل وجابه جا میکردم که زیاد بهش توجه نکردم اخه می خواستم کارامو انجام بدم بعدش برم خوب بخوابم البته اگه سویل خانوم اجازه میداد. از روزی که اومدیم من دنباله ادکلن بودم که الان وقتی مشغول عکساش بودم یه بویی اومد که با خودم گفتم وای چه بوی اشناییطططططططططططط یهو برگش...
30 شهريور 1391

سویل و شیطونیاش

روزی که از مسافرت برگشتیم. من داشتم وسایلهامونو سرجاهاشون قرار میدادم. از اونجایی که یادم میاد سویل ازم خواست تا ادکلن وبدم بهش ولی من گفتم:دخترم اجازه بده من برات بزنم . سویلم گفت:نه مامان مگه نمیبینی من دیگه بزرگ شدم نیگام کن همونطوری که داشت حرف میزد دستاشو برده بود بالا ودوباره تکرار میکرد ...نیگام کن ....نیگام کن... من از شدت خستگی زود زود وسایل وجابه جا میکردم که زیاد بهش توجه نکردم اخه می خواستم کارامو انجام بدم بعدش برم خوب بخوابم البته اگه سویل خانوم اجازه میداد. از روزی که اومدیم من دنباله ادکلن بودم که الان وقتی مشغول عکساش بودم یه بویی اومد که با خودم گفتم وای چه بوی اشناییطططططططططططط یهو برگش...
30 شهريور 1391